عشق من رادوین جانعشق من رادوین جان، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
وبلاگ رادوینیوبلاگ رادوینی، تا این لحظه: 4 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

my dear son

دفتر خاطرات رادوين با دلنوشته های مهسا

                                

  

                                  

 

             

 

      

  

  

هفته ی پر دردسر

به نام خدای مهربون سلام هفته ی قبل خبر دار شدم که السا دختر دایی رادوین تو بیمارستان بستری شده گویا کلیه هاش عفونت کرده بودند طفلک هشت روز تو بیمارستان بستری بود و من دو روز یکی پنجشنبه و یک روز یکشنبه همراه موندم باهاش جو خیلی بدی بود بیمارستان کودکان تبریز که بچه های دیگه ای از دیگر شهرستانها و شهرهای دیگه اومده بودند از میاندوآب از اردبیل از هریس و مهاباد خیلیهاشون بیشتر از ده وز بود اونجا بودند اونها رو که میدیدم از خدا فقط سلامتی برای همشون خواستم و اینکه سلامتی رو باهیچ چیزی نمیشه بدست آورد پسری بود که مجبور بودند کلیه ش رو در بیارند خلاصه نمیخوام زیاد راجع به مریضی و این جور چیزها بنویسم چون واقعا خودم وقتی اینجور بچه...
28 دی 1398

اولین برف زمستانی

                        خدایا شکرت به خاطر بارش رحمتت بالاخره تبریز هم اولین برف امسال رو به خودش دید خیلی خوشحال شدیم و امروز رادوین جانم تعطیل هستند و تا ساعت 10 صبح خوابیده و ماشالله حسابی کیفش کوکه این چند وقت بعد از شب یلدا هم اتفاقات زیادی افتاده که اگه یادم بیاد مینویسم اولیش چند تا عکس جا مونده از یلدا اتفاق بعدی این بود که یه نفر وقتی دایی تقی از پارکینگ مشروطه با موتور داشته بیرون میومده از پشت زدتش و فرار کرده و یک نفر هم پلاک طرف رو یادداشت کرده بینی تقی شکسته چش...
15 دی 1398

شهادت سردار سلیمانی محبوب دلها

                      عزیز دل آزادی خواهان جهان مرد با غیرت جبهه های نبرد حق علیه باطل پدر ملت ایران رسیدن به آرزویت و ملحق شدن به یاران شهیدت مبارک خدایا زمین و زمینیان از ظلم خونخواران و جنایتکاران علیه بشریت در تب و تاب هست کاش همه ی کسانی که مسئولیت مملکتی رو بر عهده میگیرند جوانمردی مثل شما میبودند سردار آنوقت هیچ مشکلی نبود که حل نشدنی باقی بماند شهادت لایق مردان خدا هست شهادتت مبارک ای محبوب دلها   ...
15 دی 1398

یلدای 98

به نام خدای مهربون سلام دیشب شب یلدا بود و رادوین جان تو مهدشون جشن داشتند صبح دیر بیدار شد و ساعت 3 و ربع قرار بود بره مهد واسه همین حاضر شد و چند تا عکس تو خونه ازش گرفتم بعد که با بابا بردیمت مهد اونجا هم زودی کلاه و کاپشنت رو در آوردن از من گرفتنت و با عجله بردند ما رو هم راه ندادند داخل گویا گروه هنری آورده بودند و چند روز قبلش هم که عکس انداخته بودند به مناسبت یلدا عکسو بهتون دادند خلاصه جشن ساعت 5 تموم میشد و قرار شد که سرویس برگردونه خونه ولی موقع برگشتن دیدم داری با گریه میای بهم گفتی که صدرا تو رو از پشت با لگد زده و اصرار میکردی که برو به مامانش بگو من آرومت کردم و تو دستت هم عکسی که دا...
1 دی 1398

شب یلدا پیشاپیش مبارک دوستان

                                سلام خدمت همگی امیدوارم که تا بحال پاییز رنگارنگی داشته بوده باشید ولله تو تبریز که پاییز امسال خیلی هوا بد بود و نه برفی و نه هوایی فقط هر کی دور و برم دیدم با هر کی که حرف زدم خبر از سرماخوردگی و آنفلونزا داده امیدورام که خیلی زود یه برف درست درمون بیاد و ما رو از شر این هوای بد خلاص کنه تو اخبار هم میگفتند که هفته ی بعد باز هوا آلوده ست به خدا ریه نمونده برامون مشکل تنفسی پیدا کردم من خودم خدا به داد بچه کوچکها برسه خدایا لطفا برف ...
28 آذر 1398

یک هفته ی خیلی بد

                                               سلام  رادوین جانم هفته ی قبل لحظه های خیلی بدی رو پشت سر گذروندیم هفته ای پر از سرماخوردگی و آنفلونزا و دوا و دکتر هفته ی قبل از یکشنبه ش علائم آنفلونزا کم کم خودش رو به من نشون داد بدن درد و تب و سینه درد خلاصه که با داروهای خونگی و قرصها و شربت میخواستم بپیچونمش که تو چند ساعت بعدیش زمین گیرم کرد و با فشار خون خیلی پایینی که من دارم شاهکار شد د...
19 آذر 1398

حرف های دلی

به نام پروردگار هستی سلام امیدوارم که سرمای پاییز گرمای محبت درون آدم ها رو شعله ور تر کنه احساس میکنم مردم خیلی کمبود ها دارند بیرون که میگردی وقتی میری خرید میری گردش تازه میفهمی که خیلی حس های درونی درون خیلی هامون مرده انگار درون هر یک از ماها یه پاییز سرد و بدون برف و بارونی هست که بیشتر شبیه یه خشکسالی و قحط زدگی میمونه چرا کمتر همدیگر رو درک میکنیم ؟چرا مردم این دیار بی احساس پا میگذارند رو هم ؟چرا همه از همدیگه طلبکارند؟فقر فرهنگی خیلی بیشتر از فقر اقتصادی ریشه ی این مردم رو خشک میکنه ای کاش عوض سبقت گرفتن و کلاه گذاشتن رو سر این و اون و زرنگ بازی و انواع و اقسام مد و دلغک بازی یکم نمیدونم کجا شاید تو مدرسه شاید تو خونه به بچه ...
2 آذر 1398

بدون عنوان

به نام خدا سلام رادوین جانم چند روز پیش دفتر مشقش رو تو کلاس جا گذاشته بود چون کلا خانم معلم وسایل بچه ها رو تو کیفشون میذاره من به خانم اکبرزاده گفتم که دفتر مشقش تو کلاس مونده و خواهش کردم ازشون تا بین دفترهای دیگه پیداش کنه ولی ایشون گفتند که با دقت خونه رو بگردین اینجا نمونده منم که همیشه دفترهای رادوین رو خودم تو کیفش میذارم مطمئن بودم که خونه نیست چند روز گذشت و خبری از دفتر نبود من حسابی پکر بودم چون اولین دستخط های رادوین تو اون دفتر بود برام مهم بود والا یه دفتر دیگه گرفتن که چیزی نداشت خلاصه آخر سر زنگ زدم به خاله بیتا تو مهد و ازش خواستم تا به خانم معلم بگه تا لای دفتر های دیگه جا نمونده باشه که خوشبختانه دفتر پیدا شد 😍 ر...
27 آبان 1398

آبان پر هیاهو

                                                     روزهای پاییز خیلی کوتاهند خیلی زود میان و میرن کلی اتفاقات خوب و بد میوفته و خیلی هاشون زود از اهمیتش برای ادم کم میشه روز جمعه در میانه زلزله شد و ساعت 2 شب بود و همه تو خواب من از خواب پریدم ول اهمیتی ندادم وقتی دیدم تو و بابا هیچی نفهمیدین با خودم گفتم شاید خواب دیدم و در کسری از ثانیه باز به خواب رفتم حدودای ساعت 4 صبح بود که کشاله ی رانم رگ به رگ شد طوری که به زور تونستم خودم رو بچرخونم ولی اصلا نمیتونستم پام رو حرکت بدم این اولین بارم نبود ...
19 آبان 1398
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به my dear son می باشد