عشق من رادوین جانعشق من رادوین جان، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

my dear son

دفتر خاطرات رادوين با دلنوشته های مهسا

آبان پر هیاهو

                                                     روزهای پاییز خیلی کوتاهند خیلی زود میان و میرن کلی اتفاقات خوب و بد میوفته و خیلی هاشون زود از اهمیتش برای ادم کم میشه روز جمعه در میانه زلزله شد و ساعت 2 شب بود و همه تو خواب من از خواب پریدم ول اهمیتی ندادم وقتی دیدم تو و بابا هیچی نفهمیدین با خودم گفتم شاید خواب دیدم و در کسری از ثانیه باز به خواب رفتم حدودای ساعت 4 صبح بود که کشاله ی رانم رگ به رگ شد طوری که به زور تونستم خودم رو بچرخونم ولی اصلا نمیتونستم پام رو حرکت بدم این اولین بارم نبود ...
19 آبان 1398

شیطنت به سبک رادوین خان

                                                        سلام به همگی امیدوارم که دلتون در این روزهای زیبای پاییزی سرشار از عشق و شادی باشه                             این روزها هوا سرد شده و حال و هوای پاییز تمام قد خودش...
6 آبان 1398

پاییز هزار رنگ

فصل هزاررنگ آمده تا بگوید برگهای عاشق برای لمس  زمین چقدر دلتنگ شده اند  و چه شاعرانه برای آرامش به سکوتشان پناه میبریم ،  طبیعت و پاییز همچون لیلی و مجنون هستند ، طبیعتی که در زمستان رخ در نقاب برف میکشد در فصل هزار رنگ زیباییهایش را تمام و کمال به ما نشان می دهد.                                                              ...
30 مهر 1398

روز کودک

نازنین پسرم همین که تو را دارم، بهترین هدیه ی دنیا را دارم، دیگر در بین ستاره ها به دنبال درخشان ترین ستاره نیستم در میان گلها به دنبال زیباترین گل نیستم تو کهکشانی هستی از پر نور ترین ستاره ها کودک من….. روز به روز بزرگتر میشوی و من عاشق تر پسرک من…. ممنونم که به دنیای من آمدی و زندگی را برایم زیباتر از همیشه کردی دوستت دارم….بیشتر از دیروز….کمتر از فردا… سلام پسرم این بار برای تو می نویسم تو عزیز دلم که همیشه بدون اینکه بدانی با وجودت سختیها را برایم آسان نمودی و مرهم دردهایم بودی و بازهم با دیدنت معجزه ای رخ داد وقتی کنارم هستی تمام دردهایم را فراموش می ...
24 مهر 1398

روز تولد مامان جون

سلام عشقم پسرم روزهای خیلی خوبی رو پشت سر میزاری کلاس آمادگی خیلی خوبه و خانم اکبرزاده عزیز معلم آمادگیتون خیلی مجرب و کارآزموده و مهربان هستند و خانم رستمی هم خیلی هوا تو داره همسایه مون صدرا تو کلاس خانم خدایی افتاده بود ولی اونجا بیشتر از 3 روز دوام نیاورده و گریه کرده که من میخوام برم کلاس رادوین و اومده کلاس شما ولی معلمتون با فاصله نشوندتتون که حواستون به شیطنت با هم نره صبح ها هم خاله سرویس میاد دنبالتون و تو به شوق سرویس خیلی خوب از خواب پا میشی و میری انشالله که امسال رو خیلی خوب بگذرونی معلم زبان انگلیسیت خانم موتاب رو هم که دیگه نگو از بس مهربونه و بچه ها رو لوس میکنه که نگو من خودم که خیلی دوستش دارم😘 معلم نقاشیت هم که خ...
21 مهر 1398

ای نام تو بهترین سر آغاز

به نام خدا شور و شوق رفتن به مدرسه برای هر کس یه نوع مخصوص به خودشه من خودم ابتدایی رو اصلا دوست نداشتم و ریاضیاتمم خوب نبود در دوره ی راهنمایی انگار انقلابی در درس خوندن من انجام گرفت جهش زیادی کردم و تو درسها خیلی موفق بودم و شاگرد زرنگه کلاس و مدرسه میشدم دوره یدبیرستان رو تو آزمون نمونه دولتی قبول شدم و در مدرسه خیلی عالی فخریه سپری کردم اونجا اول میترسیدم که یه عهده شاگرد اول دوم رو جمع کردند که حتما خیلی نابغه اند و اعتماد به نفسم خیلی کم شده بود بعدا که در جمعشون قرار گرفتم دیدم که سطح خیلیاشون با من همتراز و یا پایینتر از منه و استرسم کم شد و تو دانشگاه تا قبل ازدواج رو دستم کسی رو نمیشناختم و خیلی عالی بودم دوره نامزدی افت کمی به...
6 مهر 1398

اول مهر

به نام خدا و سلام خدمت همگی عزیزانی که ما رو دنبال میکنید واقعا از تک تک تون خیلی ممنونم که مثل یه خانواده به آدم انرژی مثبت میدید و وقت با ارزشتون رو برای هم سپری میکنید و مطالب همدیگر رو به این زیبایی دنبال میکنید ارادتمند همتون هستم چند روز پیش رادوین جان مریض شد و تب شدیدی داشت پریشب حالش بعد خوردن شام بهم خورد و عملا معده ش هیچ چیزی رو نگه نمیداشت صبحش هم قبل صبحانه آب خورد و حالش به هم خورد بردمش دکتر کودکان که خیلی هم شلوغ بود و یه دو ساعتی رو تو نوبت بودیم و خیل هم حوصله رادوین تنگ شده بود و نمیموند اونجا مجبور میشدم هی ببرمش بیرون و بعد برگردونمش دکتر چند قلم دارو داد و خدا رو شکر امروز حالش سر جاش اومده و از مهد کودک گفته بود...
1 مهر 1398

خداحافظ تابستان جانم

به نام خدای مهربون پسر عزیزم هر روز بزرگتر شدی و رفته رفته زمان مستقل شدن و به قول معروف وقت مرد شدن فرا رسیده رادوینی که تا به حال چندین ساعت از مادرش به طور متوالی دور نمونده وقتشه که بره پیش دبستانی خودش غذاشو بخوره خودش وسایلش رو جمع و جور کنه و چقدر بد عادت شدم خود من.عادت کردم تو هر کارت دخالت کنم و یه جورایی نذارم مسئولیت کارات رو خودت رو به دوشت بکشی همیشه خواستم تو راحت باشی ولی چه کنم که همش نگران بودم که اذیت نشی یه سری از وسایل ها بودند که مهد بر عهده یوالدین گذاشت که خودشون بخرن و بهمون لیست دادند و ما رفتیم و بعضی از اونها و چیزهای دیگه رو خریدیم چون این وسایل ها هم جزو اولین لوازمی هستند که برات خیلی هیجان انگیز ...
29 شهريور 1398
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به my dear son می باشد