عشق من رادوین جانعشق من رادوین جان، تا این لحظه 4 سال و 11 ماه و 29 روز سن دارد

my dear son

دفتر خاطرات رادوين با دلنوشته های مهسا

تابستون و دلخوشی هاش

به نام خدا این روزها اتفاقات زیادی میوفته شب موقع خواب همه شون عین یه فیلم از ذهن میان و میرن ولی موقع نوشتن واقعا انگار چیزی نبودند رادوین جان کلاس زبان میره تو همون مهدی که واسه پیش دبستانی ثبت نام کردیم از شانس خوب ما همسایه مون خواهر مدیر پیش دبستانی هست که خیلی سابقه ی خوبی دارند و شکر خدا برنامه های متنوع تابستونی هم که میگذارند خیلی به رادوین خوش میگذره آب بازی و یخ بازی و جشن عید قربانی که تو فضای سبز جلوی مهد گرفتند خیلی خوش گذشت و خاطرات خوب دارند انشالله شروع میشند و انشالله که وقتی پاییز مدرسه ها هم باز شدند بتونیم به راحتی به مرور وفق بدی خودت رو با شرایط زود بیدار شدن و خیلی چیزای دیگه که انشالله با مستقل شدنت اتفاق خواهد...
22 مرداد 1398

تابستون داغ

سلامی به گرمی همچین روزهایی خدایا چند روزه هوا فوق العاده گرمه و اصلا بیرون از خونه رفتن مساوی با ذوب شدن به حساب میاد چند روز قبل مهد کودک رادوین یه آب بازی ترتیب داده بودند که خیلی خوش گذشت به بچه ها البته دست مدیرشون درد نکنه که ما رو هم بی نصیب نذاشتند و تو اون هوای گرم با شلنگ آب مامان ها رو هم خیس آب کردند به رادوین جان که خیلی خوش گذشته بود و هر روز ازم میپرسه مامان بازم میریم آب بازی رادوین تو 17 تیر صاحب یه دختر دایی خوشگل دیگه شد السا جونم تولد خواهری رو بهت تبریک میگم   السا روز تولد خواهرش مهمون مابود و با رادوین حسابی بازی کردند و روز بعد که به عیادت مامانش و نی نی رفتیم خیلی هیجان زده بود و ا...
29 تير 1398

تابستان 98

به نام خدای مهربون سلام رادوین جانم گذر زمان اونقدر سزیع هست که بعضی چیزها اصلا برام باور کردنی نیست مثلا همین تقویم سالها و روزها از بچگی هم تازه وقتی عادت میکردم مثلا پای ورقه امتحانی تاریخ بنویسم با خودم کنار نمیومدم که مثلا چه قدر زود سال77 میشه سال78 خیلی سخته برام تازه به سال 97 نوشتن عادت میکنی بعد باید خیلی زود 98 99 ....رو بلد شی بعضی وقتها مغزم قاطی میکنه با خودم میگم نه بابا الان 97 هست 98 چیه قاطی کردم ها ولی چه کنم که همین روزها هم خیلی سریع میگذره و بهمون مجال زندگی کردن رو هم بعضی وقتها نمیده تابستون ما خیلی خوب شروع شد و جاهای خیلی خوبی رفتیم و تا حالا خیلی خوش گذشته خدا رو شکر هوا خیلی خوب خنک شده این چند روز و واقع...
13 تير 1398

ثبت خاطرات به صورت فشرده

                                                                                  سلام بعد از مدت خیلی طولانی یه سر اومدم اینجا رفتم به بقیه وبلاگ ها سر زدم و دیدم که همه ماشالله مشغولند و تنها تنبل نی نی وبلاگی ها منم و یه 5-4 ماهی میشه ...
18 فروردين 1398

بدون عنوان

پسرم ! وقتی که به تو نگاه میکنم نمیتونم وجود خدا رو منکر بشم آخه فقط خدا میتونسته موجودی رو به زیبایی و حیرت انگیزی تو خلق کرده باشه جان منی از این عزیزتر نمی شود جان منی و خوش به حالت که مادرت تو را مثل گوش ماهی هایی که خودش کنار دریا کشف کرده دوست دارد برایت یک مشت بوسه میفرستم باز هم هست از این بوسه های عاشقانه برایت زیاد کنار گذاشته ام وقتی در کنارم نیستی گویی گمشده‌ای دارم که چون سرگردانان پیاپی در جستجویش هستم گمشده‌ای عزیز و دوست داشتنی دلخوشی همیشگی روزهای سختم شادی بخش قلب خسته‌ام تو بهترین هدیه خداوند به من هستی عزیزدلم  رادوین جونم وقتی میخندی خنده ات از هر چیزی ت...
25 دی 1397

زمستان

زمستان سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید ، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک چو دیدار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟ مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور منم ، دشنام پ...
13 دی 1397

جشن شب یلدا

رادوین جان برای جشن شب یلدا توی فرهنگسرایی که برای نقاشی میره دعوت شده بود اونجا در مسابقه ای که توی بشقاب ماست ریخته بودند و زیر ماست شکلات پنهون کرده بودند شرکت کرد و کلی بهش خندیدیم با پیش بندی که بهش بسته بودیم و بینی ماستی خیلی خنده دار شده بود خلاصه که کلی خوش گذشت رادوین این روزها یه عادت خیلی بدی رو پیش گرفته که خیلی اطرافیان رو اذیت میکنه و اون داد و بیداد و جیغ های الکی هستش که دفعه قبل کلاس رو گذاشته بود رو سرش و من و خانوم معلم و همکلاسیهاش رو حسابی ناراحت کرد نمیدونم چیکار کنم تا این عادت زشت از سرش بیوفته خانوم معلمش هم میگه رادوین تو کلاس فقط میخواد ریاست کنه و ب...
24 آذر 1397

تجربه دندانپزشکی

به نام خدای مهربون سلام این هفته و هفته قبل با مسئله دندونهای آقا رادوین مشغول بودم با هزار بار آمادگی ذهنی که تو خونه برات فراهم کردم که وقتی رفتیم دندونپزشکی دهنت رو خوب باز کن روز موعود که رسید بردمت پیش دکتری که از قبل دندونهای سلدا رو پر کرده بود و خاله جون اینا مشتریش شدند اونجا زیادی منتظر موندیم و با سلدا شیطونی میکردین تا این که نوبت ما شد و رفتیم داخل اولش خوب دهنت رو باز کردی و خانوم دکتر دندونت رو تراش داد و پرش کرد و رفت سراغ دندون بعدیت که پوسیدگی جزئی داشت متاسفانه تجهیزات دندونپزشکی یه ترس کاذبی بهت داد و نذاشتی دندون دومی رو خوب تراش بده و دکتر هم الکی پرش کرد و ما به خوبی و خوشی راهی خونه مامان جون شدیم و من داشتم کیف...
4 آذر 1397
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به my dear son می باشد