عشق من رادوین جانعشق من رادوین جان، تا این لحظه: 5 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

my dear son

بدون عنوان

به نام خدا سلام رادوین جانم چند روز پیش دفتر مشقش رو تو کلاس جا گذاشته بود چون کلا خانم معلم وسایل بچه ها رو تو کیفشون میذاره من به خانم اکبرزاده گفتم که دفتر مشقش تو کلاس مونده و خواهش کردم ازشون تا بین دفترهای دیگه پیداش کنه ولی ایشون گفتند که با دقت خونه رو بگردین اینجا نمونده منم که همیشه دفترهای رادوین رو خودم تو کیفش میذارم مطمئن بودم که خونه نیست چند روز گذشت و خبری از دفتر نبود من حسابی پکر بودم چون اولین دستخط های رادوین تو اون دفتر بود برام مهم بود والا یه دفتر دیگه گرفتن که چیزی نداشت خلاصه آخر سر زنگ زدم به خاله بیتا تو مهد و ازش خواستم تا به خانم معلم بگه تا لای دفتر های دیگه جا نمونده باشه که خوشبختانه دفتر پیدا شد 😍 ر...
27 آبان 1398

آبان پر هیاهو

                                                     روزهای پاییز خیلی کوتاهند خیلی زود میان و میرن کلی اتفاقات خوب و بد میوفته و خیلی هاشون زود از اهمیتش برای ادم کم میشه روز جمعه در میانه زلزله شد و ساعت 2 شب بود و همه تو خواب من از خواب پریدم ول اهمیتی ندادم وقتی دیدم تو و بابا هیچی نفهمیدین با خودم گفتم شاید خواب دیدم و در کسری از ثانیه باز به خواب رفتم حدودای ساعت 4 صبح بود که کشاله ی رانم رگ به رگ شد طوری که به زور تونستم خودم رو بچرخونم ولی اصلا نمیتونستم پام رو حرکت بدم این اولین بارم نبود ...
19 آبان 1398

شیطنت به سبک رادوین خان

                                                        سلام به همگی امیدوارم که دلتون در این روزهای زیبای پاییزی سرشار از عشق و شادی باشه                             این روزها هوا سرد شده و حال و هوای پاییز تمام قد خودش...
6 آبان 1398
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به my dear son می باشد