یلدای 98
به نام خدای مهربون سلام دیشب شب یلدا بود و رادوین جان تو مهدشون جشن داشتند صبح دیر بیدار شد و ساعت 3 و ربع قرار بود بره مهد واسه همین حاضر شد و چند تا عکس تو خونه ازش گرفتم بعد که با بابا بردیمت مهد اونجا هم زودی کلاه و کاپشنت رو در آوردن از من گرفتنت و با عجله بردند ما رو هم راه ندادند داخل گویا گروه هنری آورده بودند و چند روز قبلش هم که عکس انداخته بودند به مناسبت یلدا عکسو بهتون دادند خلاصه جشن ساعت 5 تموم میشد و قرار شد که سرویس برگردونه خونه ولی موقع برگشتن دیدم داری با گریه میای بهم گفتی که صدرا تو رو از پشت با لگد زده و اصرار میکردی که برو به مامانش بگو من آرومت کردم و تو دستت هم عکسی که دا...












