عشق من رادوین جانعشق من رادوین جان، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره
وبلاگ رادوینیوبلاگ رادوینی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

my dear son

گذر عمر فقط عشق رو در سینه اش نگه می دارد

بدون عنوان

يوخ ساقلا جمله كوتاه وتكراري آقا رادوين تو اين روزها براي هر پيشنهادي كه فكرشو بكنم
6 خرداد 1396

بدون عنوان

سلام عسلي من رادوين خان و كاراي روزمره ايشون... از همون اول صبح كه پاميشي وقتي اسم صبحانه رو ميبرم اولين چيزي كه به ذهنت ميوفته بيرون رفتنه انگار از خونه مون اصلا خوشت نمياد بعد با كلي زور و زحمت و نگه داشتن لقمه تو دهنت و خواهش هاي پياپي من واسه قورت دادن لقمه و اصرارهاي تو براي رفتن به بيرون و مجبور كردن من به پوشوندن لباسات تازه رفتن ما بيرون هم كلي خاطره ست وقتي يه بچه اي رو بيرون ميبيني بايد به زور هم كه شده يه بوسي چيزي ازش بگيري يا حداقل بايد بذاره تا نازش بكني والا كارش با كرام الكاتبينه و يه دست كتك مفصل از تو ميخوره حالا رفتيم مثلا به قول خودت تاب تاب عباسي هر كي كه اونجا بخواد بعد تو تاب بخوره ديگه بايد پير بشه چون رفتنت ...
30 ارديبهشت 1396

بدون عنوان

بعد از مدت نسبتا طولاني سلام آقا رادوين گلم روزها رو مثل برق و باد ميگذرونيم خدا رو شكر ميكنم كه با بزرگتر شدنت راحت تر ميتونيم زبون هم رو بفهميم گر چه تو هر روز يه كشف تازه داري كه با اداهات و شلوغ بازيهات حسابي باباي منو در آري ولي خوب تجربه بهم ديگه كم كم ثابت كرده كه با هر روز بزرگتر شدن بچه ها بعضي از عادت هاي اونا شايد به كلي عوض ميشه طريقه نشستنت تو اين روزها هم شده اين كه البته براي من خيلي آزار دهنده هست و براي تو......  ...
12 ارديبهشت 1396

شب یلدا

رادوین کوچولو شب یلدای سومت رو هم پشت سر گذاشتی دیشب حسابی آتیش سوزوندی و خلاصه همراه آب و هوای سرد این روزها تو هم کولاک کردی بازیگوشی شلوغ کاری داد و فریاد و شکستن بشقاب و ..... تو این سودا هم قند خوردنت هم که شده قوز بالا قوز  در هر صورت شب خیلی خوبی داشتیم  و یلدا خوش گذشت ...
1 دی 1395

ماجراهای من و رادوین

سلام زبل خان کوچولو این مدت اونقدر شیطونی و شلوغ بازی در آوردی که هر کی که من رو میبینه میگه ماشالله چقدر پسرت شلوغه خلاصه به قول معروف هر روز شلوغتر از دیروز چند روز پیش تو مراسمی که تو خونه دایی من بودی اونقدر شیطونی کردی که دیگه من وقتی تو رو میدیدم قایم میشدم ماجرای زدن بچه های از خودت بزرگتر هم که تمومی نداره و هر کی که به چشمت آلاجا بولاجا میاد یه جوری حالشو جا میاری .ماجرای زدن اون پسر 10 -12 ساله یادم اومد که حسابی حال عمو ناصرت گرفته شده بود و مامان جون اولش از خنده روده بر شده بود و آخر سر هم فشارش رفته بود بالا یا خنده های بابا جون که به تقی گیر داده بود که نخند شب عاشوراست اونوقت وقتی که ماجرای تو و عمو ناصر و اون پسر توپول...
11 آبان 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به my dear son می باشد