عشق من رادوین جانعشق من رادوین جان، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره
وبلاگ رادوینیوبلاگ رادوینی، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

my dear son

گذر عمر فقط عشق رو در سینه اش نگه می دارد

بدون عنوان

پسرم وقتی میبینی که مثلا وسط روز بهمن خوابیده بیچاره رو کاریش میکنی تا از کرده خودش پشیمون شه انگشتت رو تو چشش میکنی حسابی کتکش میزنی مو هاش رو میکشی تا آخر سر بهمن بره تو اتاق و در رو به روت ببنده اون بهمن هم بعضی وقتا که تو خوابی تالاپ تولوپ راه میندازه و به کار های شخصیش با سر و صدا میرسه اینجوریه که تلافی میشه بیچاره من این وسط حیرون میمونم البته شوخی میکردم با با خیلی دوست داره دیروز ظهر که خواب بودی بهمن از سر کار اومد و یواشکی نشسته بود تا تو چشمات رو باز کردی و دیدیش داد زدی بابا بابا بابا بابا ......................... کلی ذوق کرده بودی که چشات رو بستی باز کردی باباییت اومد        &nb...
5 خرداد 1395

بدون عنوان

جیگر طلای من علاقه خیلی زیادی به خودکار داره و وقتی خودکار دست کسی میبینه باید اونو هر جوری که شده به دست بیاره و چون تو جیب کت بابا جون همیشه خودکار هست و رادوین هم جاش رو خوب بلد شده ورش میداره و آخر سر باید به زور ازش بگیرم چون نه تنها همه جا رو خط خطی میکنه صورت و لباسای خودش رو هم مینویسه دیروز ظهر هم رو صورتش طراحی کرده بود و اینجور خوابید بالاخره چه کار کنیم از دست این پسر شلوغ عصری وقتی بیرون بودیم هم یکی از دوقلوهایی که تو کالسکه بودند و مامانشون حواسش به مغازه بود رو یه خط رو صورتش انداختی بیچاره بچه حساب دستش اومد رادوینی من تو خیلی کامپیوتر رو دوست داری و وقتی بعضی وقتها از  همه چیز خسته میشی میگم رادوینی...
5 خرداد 1395

بدون عنوان

رادوینی وقتی علاقه زیادی به یه برنامه تلوزیونی داره دیگه هیشکی رو نمیبینه اونقدر که که تو بحرشه ...
4 خرداد 1395

بدون عنوان

این شکلک ها  من رو درست یاد تو میندازونه چون درست دارن ادا هایی که تو در میاری رو در میارن شبا که من خودم مسواک میزنم وقتی میگم رادوین تو هم بیا مسواک بزن زود میری و مسواکت رو میاری درسته همش باهاش بازی میکنی من خودم دندونات رو مسواک میزنم بعد مسواک رو میدم دست خودت تا خودت هم یاد بگیری پریروز که خونه مامان جون بودیم گیر داده بودیبه حوض تو حیاط آخر سر هم که داشتی باهات رو میکردی داخل حوض داشتی با کله میرفتی توش که خدا رو شکر هیچیت نشد همه کلی ترسیدند امروز هم تو خونه حوصله ت حسابی سر رفته و فقط بهانه بیرون رفتن رو میگیری آخه هوا بده داره بارون میاد والله میبردمت تا یکم سرت گرم میشد   ...
3 خرداد 1395

بدون عنوان

این روزا علاقه خاصی به دمپایی پوشیدن تو خونه پیدا کردی و نمیدونم که این چه ادایی هست تو بچه کوچیک ها (چون من تو سلدا و السا هم این رو دیدم)که دوست دارن کفش بزرگتر ها رو بپوشن تو هم دمپایی های من رو بیشتر از مال خودت دوست داری                      پسر یکی یدونه عسل من این رو بدون که با وجود این که بعضی وقتا از شلوغ کاریهات کلافه میشم بخصوص وقتی که گریه میکنی و به چیزی گیر میدی ولی تو همیشه عشق من هستی گلم ...
3 خرداد 1395

نیمه شعبان

سلام پسر شلوغم دیروز نیمه شعبان بود صبح که بیدار شدیم من غذات رو آماده کردم تا طبق معمول با کلی تلاش فراوان بدم بهت تا بخوری که مامان جون زنگ زد و گفت تا بریم خونه اونا تا عید تو خونه نمونیم شما به محض اینکه دیدی حرف رفتن به میون اومد لب به غذات نزدی و لباسات رو آوردی که پاشو بریم بعد این شکلی بودی   دست به کمر و آماده بعد یه مدت که دیدی تازه من دارم صبحونه م رو تموم میکنم دیگه کلافه شدی و این شد که این شکلی شدی     البته وقتی میبینی که من دارم لباسای بیرونم رو میپوشم کلی ذوق میکنی و شنگول میشی                  &nbs...
3 خرداد 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به my dear son می باشد